به یاد بیاور که

آدمهای موفق وقت پیدا نمی کنند آنها وقت را فراهم می آورند 

مشکل انسان هر چه باشد از الگو یا قالب فکری سرچشمه گرفته است و الگوها  و قالبهای فکری را می توان عوض کرد 

اگر خواهان زندگی شاد هستیم باید از اندیشه های شاد سرشار باشیم 

هرگاه دیگری را سرزنش می کنیم معنایش اینست که مسئولیت خود را بر عهده نگرفته ایم 

هر چه کاری را سخت تر بگیریم غیر ممکن بیشتر به طول می انجامد

/ 10 نظر / 10 بازدید
آوین

سلام ممنون که سر زدید نکاتی خوبی رو یاآوری کردید. شاد باشید[گل]

مجید

سلام دوست عزیزم بسیار عالی بود ممنون از اینکه سر زدید و ممنون از اینکه خبر دادید باز هم منتظر مطالب جالب و خواندنی شما هستم موفق باشید[لبخند][گل]

بابک پاک نهال

دوست عزیز سلام جملات جاودانه ای گفتی.متشکرم خبرم کردی[گل][گل][گل][گل][گل] سنگهای بزرگ زندگی شما کدام است؟...منتظرتان هستم.

گنجینه موفقیت

دوست گرامی با عرض سلام از حضور سبزتان بسیار سپاسگزارم. مطالب وبتان بسیار زیبا و پر محتوا هستند . با احترام وبتان را لینک کردم. [گل][گل][گل][گل]

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست ************************* سلام دوست عزیزم ممنون که دعوتم رو پذیرفتی و افتخار دادی تا کلبه تنهایمونو مزین کنی جملات کوتاه اما پر مفهوم و زیبایی بود ممنونم که دعوتم کردی[گل][گل][گل] ****************************** خندهات از ته دل گریه ات از سر شوق[تایید][تایید][گل][گل]

تنها باز مانده

[گل][گل[گل][گل][گل][گل][گل] دوست عزیز من اپم و منتظر حضور گرمت [گل][گل][گل][گل][گل[گل][گل][گل]

ستایش

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان باز هم گوش سپردم به صدای غمشان هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت دیدنی داشت ولی سوختن با همشان گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان این غزلها همه جانپاره های دنیای منند لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان گر ندارد زبانی که تو را شاد کنند بی صدا با دگر زمزمه ی مبهمشان شکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان "محمد علی بهمنی" سبز باشید

آوین

لبخندی پر از سپاس یكی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم كه یكی از بچه های كلاس را دیدم. اسم اش «كایل» بود و انگار همه ی كتابهای اش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "كی این همه كتاب رو آخر هفته به خانه می بره؟ حتما این پسره، خیلی پرت است!".... . . . . . . . . . . . . ادامه داستان در وبلاگ "همیشه در اوج" [لبخند][گل]